تبليغاتX
درخشش ابدی یک ذهن زیبا

لیلا وزینی عزیز منو به یک بازی دعوت کرده ، اینکه 24 ساعت آخر زندگیمون رو چیکار میکنیم ؟

24 ساعت زمان خیلی زیادیه ، اول میرم دیوان حافظ رو باز میکنم و احتمالا این بیت
در میاد:
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند           وانکه این کار ندانست در انکار بماند
سعی میکنم به همه چیز فکر کنم ، به همه ی اتفاقات زندگی و به تمام افرادی که با آنها برخورد داشته ام !
به کسی زنگ نمیزنم ، به هیچ کس ، میروم حمام ، مدتی زیر دوش میمانم.
آخرین مطلب وبلاگم را مینویسم و در آن همه را مورد عنایت خاصه ی خودم قرار میدهم .
در شهر قدم میزنم ، به قیافه ی تک تک افراد خیره میشوم ، به همه نگاه میکنم ، به اون آقای روزنامه فروش احوالپرسی میکنم ، بعد به کتابخانه ی بهروز میروم ، و با آقای کتابفروش مثل همیشه خوش و بش میکنم ، به پای صحبتهای شیرینش مینشینم ، که از خاطرات جوانی خودش میگوید، از کتابهایی که خوانده و از فیلمهایی که دیده ، وقتی از فیلم (( بر باد رفته )) صحبت میکند میتوانم برق چشمانش را به وضوح ببینم .
چند بسته ی پستی در خانه مانده که باید به چند نفر بفرستم ، سریع به پست میروم و بسته ها را میفرستم ، فکر کنم تا سوم من بسته ها به دستشان میرسد.
به فیلمهایم سر میزنم ، و به دفترچه ی یادداشتهایم ، یک بار تمام یادداشتها را مرور میکنم .
با یکی خیلی وقت است که قهرم به او اصلا زنگ نمیزنم ، خودش باید بیاید برای منت کشی ، {......} عوضی {....}
 تک تک کتابهای کتابخانه ام را باز میکنم و یادداشتهای خودم را که در اول هر کتابی نوشته ام میخوانم .خیلی دوستشان دارم.
مثل همیشه به بستنی فروشی میروم و یک قیفی 250 تومانی میخرم .
چند ساعت باقی مانده رو سعی میکنم با خدا حرف بزنم ، خوابم می آید ، هیچ وقت دوست نداشتم وقتی خوابم بمیرم ، برای همین خودم را نگه میدارم که نخوابم ، به یک نقطه ی خاص خیره میشوم .سعی میکنم حسرت چیزی را نخورم . فقط به یک نفر احتمالا فکر میکنم ، و به حرفهایش !میگویم دلم برایت تنگ شده است .خیلی دوس..........
پ.ن: من هم سمیه آبجی ، عماد ، ....(و هرکسی که دلش میخواد ) رو به این بازی دعوت میکنم.

نوشته شده توسط پدر خوانده در ساعت 10:29 AM | لینک  | 

يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند.
نوشته شده توسط پدر خوانده در ساعت 7:20 PM | لینک  | 

گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راهت بشینه
برای دل من واسه جسم خسته ام
منی که غرور تو چشمات شکستم
سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خسته ام
منی که غرور تو چشمات شکستم
واسه من که برعکس کار زمونه
یکی نیست که قدر دلم رو بدونه
گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راهت بشینه
هنوزم زمستون به یادت بهاره
تو قلبم کسی جز تو جایی نداره
صدای دلم ساز ناسازگاره
سکوتم به جز  تو صدایی نداره
تو خواب و خیالم همش فکر اینم
که دستاتو با تو دستام ببینم
ولی حیف از این خواب پریدم بازم
با چشمای کورم به راهت بشینم
سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خسته ام
منی که غرور تو چشمات شکستم



پ.ن: من هم مثل تو سعی کردم با تمام نیروهایم علیه فراموشی مبارزه کنم ، من هم مثل تو فراموش کرده ام ، من هم مثل تو آرزوی یک به خاطر آوردن تسلی ناپذیر را داشته ام ، خاطره ای از سنگ و سایه ......(مارگاریت دوراس در هیروشیما ، عشق من ! فیلمی ازآلن رنه )
پ.ن:قبر رویاهای کودکی من به رنگ سرخ در آمده  رویا !
پ.ن:خنک آن قماربازی که بباخت انچه بودش      بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
نوشته شده توسط پدر خوانده در ساعت 11:28 AM | لینک  | 

محسن يگانه:
 توقلبم کسی جز تو جایی نداره
 صدای دلم ساز ناسازگاره
 سکوتم جز تو صدایی نداره
 تو خواب وخیالم همش فکر اینم
 که دستاتو بازم تو دستام ببینم
 ولی حیف از این خواب پریدم
 که بازم با چشمای کورم به راهت بشینم



پ.ن: معرفی کتاب طاعون اثر ارزشمند کامو در ادامه ی مطلب :


ادامه مطلب
نوشته شده توسط پدر خوانده در ساعت 12:58 PM | لینک  | 

مردی هست که وقتی غمگین است سعی میکند از درد بنویسد ٬اما وقتی از درد و رنج و نا امیدی مینویسد ٬دو نفر هستند که همزمان با هم اس ام اس میفرستند تا شادش کنند ٬ حالش را بپرسند ٬ و به حرفهایش گوش دهند ٬ اولی میخواهد گوش کند و آرامش کند ٬ و دومی با زبان شیرینش میخواهد موهای مرد را بکشد ٬ هر دو بهترین دوستان مرد هستند .این را نوشتم تا حرف آخر مرد را بنویسم :
(( هر دو تای شما را به اندازه ی آسمانها و تمام زمین ـ یعنی از اینجا تا ....ـ دوست دارم ))
نوشته شده توسط پدر خوانده در ساعت 11:11 PM | لینک  | 

چه اعتراف تلخیه
بی تو رسیدن ته خط

نوشته شده توسط پدر خوانده در ساعت 3:32 PM | لینک  | 

برای یک مخاطب خاص که اصلا اینجا نمی آید :

نوشته شده توسط پدر خوانده در ساعت 3:36 PM | لینک  | 

هفته نامه آتيه وابسته به سازمان تامين اجتماعي در گزارشي به روايت پيرزني كه در كنار دانشگاه تهران بساط ساده اي پهن كرده و از اين طريق امرار معاش مي كند پرداخت.

به گزارش «فردا» در اين گزارش در توصيف وضعيت پيرزن آمده است: چند عدد خودكار، چهار – پنج بسته آدامس و دوتا ليف... همه بساط پيرزن، همين ها است. زير اشعه پرحرارت آفتاب خرداد ماه، روبه روي يكي از درهاي فرعي دانشگاه تهران، درب غربي، بر زمين نشسته و گاه و بيگاه در پاسخ محبت هاي دانشجويان كه ديگر فرزندانش شده اند، چهره رنجورش به لبخندي منقش مي شود. دانشجويان سال ها است كه پيرزن را مي بينند و بر رنج و بي كسي او غصه مي خورند، گاه و بيگاه كمكي مي كنند تا بلكه از آلام اين مادر كهنسال كاسته شود، اما...

بنابراين گزارش خبرنگار اين هفته نامه كه دغدغه خود را از اين گزارش كه برپايه درخواست يكي از دانشجويان انجام شده، زدن تلنگر بر وجدان بيدار مسئولان عنوان كرده است.

با هم قسمت هايي از اين گفتگو را مي خوانيم:

مي بينم كه بساط كردين، چي مي فروشين؟
-
روزي رو خدا مي ده. ما هم درحد خودمون تلاش مي كنيم، مي بينين كه ليف حموم، آدامس، خودكار، همين هاست ديگه.

چيزي گيرتون مياد؟
- شكر، خودكار رو 35 تومن مي خرم 50 تومن مي فروشم، ليف هاي حموم رو 500 تومن مي خرم 700 تومن مي فروشم، اين بچه ها به جاي 700 تومن، 1000 تومن مي دن، شكر. خدا كنه همشون خوشبخت بشن.

مادر جان شما سرپرست ندارين كه خرجتون رو بده، شوهري، برادري، كسي؟
-
نه مادر، شوهرم سال ها است كه عمرشو داده به شما، برادرم هم از شهداي انقلاب اسلاميه، سال 42 كه آقا رو گرفتن، جزو مردمي بود كه ريختن تو خيابون و عليه شاه تظاهرات كردن، همون سال شهيد شد، جسدش رو هم هيچ وقت تحويل ندادن، كسي رو ندارم. به همين خاطر مجبورم تو اين سن و سال اينجا بساط كنم.

راستي چند سالتونه، بچه هم دارين؟
- 85
سال، پسرم. يه دختر دارم كه اون بنده خدا هم صبح تا شب تو خونه هاي مردم رختشويي و نظافت مي كنه.

شما از طرف هيچ سازماني، نهادي، حمايت نمي شين، مستمري نمي گيرين؟
- نه، قبلاً كميته امداد يه مختصر كمكي مي كرد كه اون رو هم قطع كردند.

چرا؟

- دختر شوهرم باعث شد، به كمك مختصري كه مي گرفتيم چشم طمع داشت، رفته بود گزارش كرده بود كه فلاني كار مي كنه، وضعش خوبه. اونها هم بدون تحقيق، مستمري مارو قطع كردند...

راستي كجا زندگي مي كنيد؟
-
يك اتاق تو خيابان نواب اجاره كرده ام. البته پولش را يك انسان شريف تهيه كرد، مي دونيد پسرم هنوز هم آدم هاي پاك سرشت وجود دارند. يك روز آقايي اومد نشست پاي درددل من و وقتي شرايط زندگي من رو ديد گفت امسال نوبت حج من شده، اما نمي رم شما واجب تريد، خلاصه با پول حج واجبش يه اتاق برام اجاره كرد، من و دخترم صبح تا شب دعاش مي كنيم. ان شاءا... خدا خودش به اين مرد اجر و پاداش بده.

مادر جان گويا بيماري سختي داريد؟
-
آره پسرم، قلبم ديگه جواب نمي ده، بعضي وقت ها اينقدر درد مي گيره كه آرزوي مرگ مي كنم، چشم هام آب مرواريد آورده، ديگه خوب نمي بينم، هزينه بيمارستان هم كه خيلي سنگينه از پسش برنميام. بيمه هم نيستم، خلاصه خدا كنه هيچ مسلموني به درد من گرفتار نشه.

چه انتظاري از مسئولان داريد؟
-
كمك كنن مادر پيرشون اين آخر عمري اينقدر درد نكشه واقعاً تو اين سن و سال بدنم كشش اين همه درد طاقت فرسا رو نداره، اي كاش مي شد يه جوري تو يه بيمارستان تحت مداوا قرار بگيرم...

ازدوستاني كه آدرس ايشان رامي خواهندايشان روبروي سلف سرويس دانشگاه تهران درخيابان 16 آذر(درب غربي )دانشگاه تهران مي نشيند.

پ.ن:خدایا بی عدالتی تا کی ؟ 

نوشته شده توسط پدر خوانده در ساعت 11:27 AM | لینک  | 

اینبار میخواهم متفاوت تر از این مرد بزرگ بنویسم ، ده ها بار در مورد علی (ع) نوشته ام و هنوز نتوانسته ام به اندازه ی قطره ای ار قطرات دریا عظمتش را بیان کنم یا به تصویر بکشم، اینبار خطبه ای از علی (ع ) را میگذارم ، خطبه ای که معروف است به خطبه ی بدون نقطه(در ادامه ی مطلب این خطبه را
 که نشان  کوچکی از اعجاز مولاست بخوانید )



پ.ن:  این چند روز سخن مولا در ذهنم میچرخد  : (( مثل خاری در گلو و استخوانی در چشم ..... )) میتوانم  این جمله ی علی (ع) را با ذره ذره ی وجودم درک کنم .
پ.ن: از تو ممنونم ، الان نمیتوانم احساس خودم را از کاری که کردی بیان کنم ، فکر میکنم دارم خواب میبینم ، اما هنوز قرآن روبروی من است ، این که خواب نیست ؟
پ.ن:روز پدر بر همه ی پدران ایرانی مبارک باد
پ.ن: الکی که نیست ، ناسلامتی من هم پدرم ! زود باشید تبریک بگید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط پدر خوانده در ساعت 5:53 PM | لینک  | 

این منم :

نوشته شده توسط پدر خوانده در ساعت 12:9 PM | لینک  |